تبليغاتX
خط خطی نامه

خط خطی نامه

دوباره سیب بچین حوا بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند. شیطان فریاد میزند کو آدم تا بر آن سجده کنم

چشـــــــــــم سیاهی /. چشم تر…..

کمتر

 کمی آهسته تر

ترسم که این جام نظر

 شیدا  و بیمارم کند

کمتر بزن پلکی دگر

کمتر ترو…….

 آهسته تر……

ترسم که یک پلک دگر

 می خور/ دگر بارم کند

 

تن را مپوش ....

.سینه.....

 کمر.....

ای دختر باد خزر

تنهام تویی .....

 افسون گر.....

آن سینه ی گلنار و تر

تن را بچسب بر سینه

 گر....

…. بسوزم پا به سر

ای دختر شیرین!!

عسل!!

 

نازت ز تن بالا رود

در عشوه حالتها رود

در پیرن سوزان تو

دستم کمی بالا رود

 

لب را

 به من پیمانه  کن

تن را

 زپیرهن پاره کن

چون دردی پیمانه زن

من را

 تو هم  دیوانه کن

 

من عاشقم  [m1]  بر ابروان.....

ای دختر شیرین زبان

اینک که مهتابس...(ت) برآن

از چشمه ی اشکم بخوان

 

چشمت  دو چشم آهوان

اندر خماری بس گران 

اینک که فال آمد  / بمان

ای ناز من/ ابرو کمان

 

 

چشمم

 دو چشم ناتوان

اندر خماری.....

 پا کشان....

دختر....

 مرا کمتر بران

 


 [m1]

+ نوشته شده در  ساعت   توسط    | 

بخوان برایم

بخوان از شب غمناک

گونه هایم خیس /  خـــــــــــاک نـــــــــمناک

آسمان لبریز

 باد

کولاک

 بریز جانم

بریز ....

بریز به قبرم خاک

 

 

 

برو جانم

برو  نریز اشک مرهم را

تو بود  داد دستم جام زهرم را

تو بود شیدای من ولی افسوس

که کند دستت خاک قبرم را

 

تو باش

تو شاهد خاک سردم باش

آنکه سوخت دیروز

امروز...

فرداش

من آنکه همیشه مستت بود

برو جانم

برو تو جام دیگر باش

دو روز برایم دست گرم بودی

یک عمر زجر و دردم باش

 کنون خفته خاک سرد امروز

آنکه بود عاشق آن دستاش

کنون رفت دیار دیگر او

تو باش مست در این دنیاش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط    | 

روی صندلی تخته ای مطب منتظر جواب نشسته  بود . دکتر سرش  پایین  بود و داشت گزارش مهمی را مینوشت. چشمانش را به دیوار خیره کرده بود و گوشه  کنار ذهنش  را برای یافتن  چیزی که گذشت زمان را برایش سریعتر کند جستجو میکرد. فیلمی که دیشب دیده بود موضوع خوبی بود  . با خودش گفت:

 "عالیه !  همین فیلم را برای پخش میگذارم. خوب است! خش هم ندارد ! "

  با این کار رفت درون دنیای خودش ! با خودش فکر میکرد که چقدر عالیست که میتواند چشمانش را ببندد و هر فیلمی را که میخواهد برای خودش پخش کند و یا حتی بعضی قسمتهایش را که کارگردان اشتباه کرده است تغییر دهد و یا  هر تبلیغاتی را که دوست دارد روی فیلم مونتاژ کند. به این میگویند آزادی ! .میدانست که این استعداد را دارد که به طرز باور نکردنی خلاق ایده های بزرگ در دنیای خیالها باشد .  ولی چرا بزرگترین سازندگان فیلمهای علمی –تخیلی در هالیوود بودند؟ معمای پیچیده ای بود ! .  اما برای این فیلم چه تبلیغاتی مناسب بود؟

 کندن گودال در اسرع وقت  و با ارزان ترین قیمت ؟

 قلوه سنگ با بهترین کیفیت در اسرع وقت با تحویل در محل ؟

پیمانکار اجرای احکام در تمام نقاط جهان؟

خوب ! فیلم ساز باید به فکر در آمد هم باشد .تبلیغات مناسب در زمانهای مناسب بیشترین سود آوری را دارد. اما زمان مناسب برای تبلیغات در این فیلم کی  میتوانست باشد ؟

پلان چهل و پنجم ؟: یعنی انجایی که بیچاره ها داشتند زیر افتاب سوزان گودال را میکندند؟

و یا پلان چهل و ششم که داشتند از اطراف روستا قلوه سنگ ها را با زحمت زیاد جمع میکردند و بار الاغ میکردند؟

مهم نبود . دکمه پخش را زد و شروع کرد به تماشا! ....

 این دکتر بر خلاف دکتر های دیگر چنان لک لک کنان مینوشت  که تقریبا به آخرین پلانهای فیلم رسیده بود . یعنی به پلان چهل و هفتم ! درست همانجایی  که  داشتند زن را تا  شانه ها در  خاک فرو میکردند . درست  همینجا بود که  صدای خودکاری که   انگار نوشتن موضوع مهمی را تموم کرده  و حالا محکم روی میز کوبیده شده ٬ ادامه ی  پخش فیلم را متوقف کرد .

 درست بود . انگار  دکتر به  کشف بزرگی نائل شده بود  .اینرو  از قیافه اش فهمیده بودم.انگار  حالت روحی "لویی پاستور بودن" بهش دست داده بود  .  داشت  ژست مناسب این حالت را به خود میگرفت تا دست یابی به این کشف هوشمندانه را با صلابت بیشتری اعلام کند .

 

تصمیم گرفتم  کمی  خودمو سر گرم کنم . تجسم کردم که دارم حرکات چشم و دست و پای دکتر را با نخهای نامرعی کنترل میکنم . با این فکر حس میکردم  این دکتر حرف گوش کن شده :

 

///خوب! خوب!  شونه ها رو بالا تر بگیر! عینکت رو  صاف کن ! یک سرفه ! آهان ! ببین صدات صافه!؟ خوبه!  یقتو درست کن مردک ! خوبه ! بنظرم حالا اماده ای !  بادی به  غبغبت  بنداز!. چشمات  را ریز و درشت کن .خووووووووووب ! حالا وقتشه ! میتونیم دیالوگو شروع کنیم . بفرمایین !!///

 

 

دکتر : " شما چیزی گفتین ؟!"

من :" ن ن ن نه! فقط داشتم نگا میکردم !"

دکتر :" تا وقت داری با دو تا چشمت نگا کن . شاید دیگه نتونی !"

من:" بله ! ..."

 

دکتر :

" عدالت شوخی بردار نیست! این معنی نداره که وکیل شما بنویسد که چون جناب عالی عینکی نیستید شرایط اجرای  حکم برای شما مهیا نیست! نمیدانم این وکیلها چطور این پولها را میخورن ؟ . ما اینجا مو را از ماست بیرون میکشیم . از این وکیلای  نامرد بگذریم !

و اما در مورد شما ! میدم نامه رو منشی تایپ کنه .منتظر باشین.......... "  

 

این روزها مغزم مثل دستگاههای  پخش دی وی دی شده بود  که با صدای آدم شروع به پخش میکنه .الان دستگاه پخش دی وی دی به  جمله ی " منتظر باشین  " حساس شده بود و با شنیدن این جمله شروع میکرد به ادامه ی پخش  فیلم.

 

ادامه پخش :

پلان چهل و هفتم :

 

" گونی سیاه روی سرش کشیده بودند. فرقونها را آوردند.همشان پر از سنگ بود . صدای همهمه ی مردم میا مد : فاحشه ! بی ابرو !..."

 

این روز ها همراه با  تکنولوژی  ذهن من هم یشرفت کرده و  علاوه بر دستگاه پخش فیلم قابلیت مونتاژ هم پیدا کرده بود . حالا وقتش بود با همین روش چند تا تبلیغ پخش کنم .

 

قطع فیلم و شروع تبلیغات :

 

 

صدای کلفت گوینده :

" اگر از زندگی لذت نمیبرید . اگر همه ی راه ها را امتحان کرده اید .امروز ما  کپسولهای ...."

" تناسب اندام در هفت روز ! با ما .........."

" گشاد کننده . تنگ کننده .  فرم دهنده . دارای مجوز از ....."

 

صدای پس زمینه ی فیلم قطع شد و صدای بلند دکتر فضا رو گرفت.

 

دکتر :

"مردک ! حواست کجاس ! گوش بده ! من در پاسخ به  قاضی  نوشتم   از قطره های گشاد کننده ی مردمک  چشم استفاده کنند تا  برای مدتی چشمای شما نزدیک بین شود تا از عینک استفاده کنید  . اینطوری شرایط یکسان اجرای حکم هم بدست میاد . البته این دارو تو  بازار کمیابه. اقوامتون میتونند ساخت انگلیس اونو  از ناصر خسرو پیدا کنند . "

 

با صدای بلند دکتر انگار یک لحظه سیستم مونتاژ صدا و تصویر به هم ریخت . صدای کلفت گوینده از دهن من خارج شد  :

" لارجز باکس؟!"

 

این بار صدای محکم تری از برخورد یک شیئ روی میز آمد . انقدر صدا بلند و عصبانی بود که دستگاه پخش دی وی دی از پیریز در اومد .این بار  عینک دکتر بود که بعد از برخورد به میز هنوز داشت ارزه دست دکتر را به میز منتقل میکرد

 

دکتر" مردک ! منو مسخره میکنی؟ پزشک معتمد قانون ؟ میدونم چکار باهات بکنم "

مثل این بود که کار کمی خراب شده بود . دکتر نامه رو از منشی گرفت و شروع کرد به عوض کردن متن نامه .

 

ظاهرا برای اجرای سریع قانون و جلوگیری ار اتلاف ارباب رجوع خلاقیت دیگری به خرج داده بود که در جواب نتمه اورد:

 

"برای تسهیل و سرعت بخشدین به اجرای حکم از عینک تزیینی بدون شماره استفاده کنید. برای قصاص باید ضربه مشت درست وسط شیشه عینک بخورد تا شرایط اجرای حکم یکسان باشد"  

 

چشم در برابر چشم! معا مله خوبی کرده بودم . از دکتر بخاطر نظر هوشمندانش تشکر کردم و خارج شدم :

" نمیدونم اگه ادمهایی مثل شما نبودن وضع جامعه چی میشد. همه میشدن قاتل. جانی. راستی در سوئد شنیدم ادمهایی مثل شما ……. ! بگذریم ! .....ولی امار جرم و جنایت خیلی پایین تر از ایرانه. نظر شما چیه؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط    | 

صدایم غلاف شد در کلاف یک  زنجیر

چه رنجی میبرم در  این زمانه ی پیر

 

 مرا به خود  بگذار ای  گناه      آدینه

که باز بمردم به دست     آن   تقدیر

 

تو شمع بیاور  و  من    آتش را

ببر پیش    آن    دیوانه ی     پیر

 

آتش   ندای آغاز یک  تنفیرست

که خدا داد به سلطان بی تدبیر

 

آتش بیاور  که باد     سرد   آمد

که  غمم آخر شد   به یخ   تصویر

 

تو از دیار ما برو جغد خونین  دست

که قلبم  شکست به ضربه ی یک  تیر

 

من از دیار آزاد  ایرا ن جاویدم

 مکش اینگونه پایم  به زجه ی زنجیر

 

به  خدا سوگند  ای  حرامی شب

به مسلخ برم  دزد   مردم   گیر

 

برو کوس رفتنت از راه دوری زن

که رفتنت  هم نشان صد  تزویر

 

برو از این اسمان / بگذر

تو ای ابر تیره ی اسمان ! شبگبر!

 

تنین رعد  تو شاید باز

 زند به زمانه ی ما سلاله ی شیر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط    | 

نه!

نتوان رفت!

نتوان!

بتو دل دادن و رفتن؟!

منو این کار گران ؟

              بگذرم از چشم سیاهت ؟

             بگذرم از بوسه ی رامت ؟

               بگذرم چون گذر باد

             از هوس سینه ی داغت؟

نه!

نتوان رفت از این کلبه دیرین

که در آن بود  نگاهت

نتوان خورد از آن میوه ی شیرین

که خدا کاشت براهت

نتوان خواست از آن مرحمت دین

که خدا خواست گناهت !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط    | 

هزار حنجره فریاد میزنم /  ا......ی کاش /ای کاش!

"هزار بوسه بود / او / لبهاش"

 

خسته از این فریاد و نعره ای کردم باز

کاش ندیده بودمش از اول / ای کاش /ای کاش

 

هزار آزرو ی کوچک چگونه میشد سخت

وقتی نبود او / دستاش / لبهاش

 

هزار پنجره گشودم  و آسمان مبهوت

  "گفت تو امروز قطره اشکم باش"

 

زدور زمزمه میزند / زمزمه ی آواش

" فراموشم کن / آن بوسه ها / شبها وآن تبهاش"

 

ازاین کوچه / از این شهر / از این مردم

میگریزم تا که شاید غریبه ها بگویند جاش

 

دیروز که بودی عطرت به  خانه میکرد پرواز

امروز که نیستی  امید فردایم باش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط    | 

یاد تو /  روزای دلواپسی

ندیده ام  بعد توافسانه ای / کسی

که شبیه تو

دیوانه ی  کسی

ولی تو برایم

تو برایم نفس  بودی

کجا رفت آغوش تنگ ما در هوسی ؟

باز خون چشمم شعله میکشد / بازم میریزد به نامه ای که  تو

ننوشته ای برایم " عشقمی / نفسی "

کجا رفت تن  مهتابیت / کجاست لبهای گنه کارم / کو ؟

که برد تو را  به آغوشم / لبت / تنت / وای ملسی!!

ولی  گفتی تو بازم نه!

"  رفته ام  ز دستت / به گردم نرسی "

تو ندانستی که کجا / که  چرا رفتی ؟نه؟

تو  ندانستی که هنوز اسیر قفسی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط    | 

امسال تصمیم گرفته ام تا جمکران پیاده برم . میدونم آقا شفامو میده . ولی نمیدونم با این وضعیت میتونم اینکارو بکنم یا نه ؟  ولی کاش تا تهرانم بتونم  خودمو برسونم .  میگن کسی اونجا ست  که بعضی از کارهای آقا رو به عهده گرفته . .وای خدا چی میشه اگه حتی بتونه نصف کار رو بکنه.    شاید اینجوری مجبور نباشم  بقیه راه رو برم . میگن با یک چشم هم میشه همه چیزو دید .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط    | 

 

 

وقتی چشمانم را می بندم پشت پلکهایم اشباحی را میبینم که شاید انعکاس نورضعیفی باشد که از شکاف پنجره آهنی داخل آمده است و شاید هم چیز دیگر ی باشد . اینجا از جهاتی شبیه کپسول های زمان است .چون در اینجا سفر در امتداد زمان را میتوان براحتی تجربه کرد . کافی است روی سطح فلزی دراز بکشی و چشمانت را ببندی . ابتدا همان اشباح به سراغت میایند و بعد کم کم به گذشته ها برمیگردی . الان باید سال هزار و چهار صد و خورده ای باشد و من میخواهم به چند صد سال قبل یعنی زمانی که پیشگویان و جادوگران تمام امور را در دست داشتند برگردم . در همان سالها بود که پیشگویی شده بود که
حکومت جادوگران بزودی تمام میشود .ولی این وضع ادامه نخواهد یافت.چرا که دوباره جادوگری بزرگ خواهد آمد که قدرت را به آنها بر خواهد گرداند .
آنها پیشبینی کرده بودند این اتفاق در زمانی رخ خواهد داد که همه مردم به نوعی جادوگر هستند . آنها جعبه های جادویی کوچکی با صفحه ای نورانی در دست خواهند داشت که همه چیز را به تمام جهان نشان خواهند داد . سپاهیان عظیمی از جادوگران بزرگ و کوچک علیه هم بر خواهند خواست .در آن زمان بزرگترین جامهای جهان نما را قدرتمند ترین جادوگران در دست خواهند داشت و قادر خواهند بود آنها را بر فراز آسمانها به پرواز در بیاورند . ناجوانمرد ترین جادوگران جامهایی خواهند داشت که آنچه را خودشان انتخاب میکنند ٬ نشان دهد . چقدر هولناک ! نفسم بند می آید . دوست دارم برگردم به زمان خودم . هیچ جادوگری تا کنون نتوانسته بود چنین جامی بسازد !
چشمانم را باز میکنم . دوباره در زمان خودم هستم . یکی از شبکه های جهانی را باز میکنم . یک تصویر تار و دور از جعبه ای فلزی که صدای عجیبی دارد در حال پخش است. معلوم نیست که این جعبه چند بار میرود و برمیگردد ٬ ولی گویا موجودی زیر دست و پایش هست که باید له شود . در سلول انفرادی گاهی آدم دچار سرگیجه میشود .مگر میشود در یک وجب جا به شبکه جهانی وصل شد ؟ باید حواسم را جمع کنم. چند ماه در اینجا ماندن عوارض خودش را دارد . مدتها زندگی بدون آفتاب و غذا٬ آدم را عجیب و غریب میکند .آدم تصور میکند هنوز با دنیای بیرون در ارتباط است .دندانهایش میریزد و روی پوستش انواع موجودات٬زندگی شرافتمندانه ای را شروع میکنند . حتما این موجودات پیش خودشان میگویند:

" ما متعلق به طبقات اجتماعی بالایی هستیم .چون در کنار یک آدم تحصیل کرده زندگی میکنیم . حتما هم بچه های تحصیل کرده و سالمی خواهیم داشت . دستشان درد نکند . قبلا کسی چنین امکاناتی را در اختیار ما نگذاشته بود ."

خوشحالم و به " موجودات خوشبخت " لبخند میزنم .
با این شرایط حداقل میتوان گفت موجودی در این یک متر مربع وجود دارد که خوشبخت است . نه کسی به او ناسزا میگوید و نه در انفرادی نگهش میدارد . اما بازهم میشد گفت که خدا پدرشان را بیامرزد . از وقتی که از تجمع این موجودات به حالت جنون افتاده بودم یک قطعه ورق حلبی را در اینجا پهن کردند که لبه هایش خیلی تیز بود . نگهبانی که با دندانهای کثیف اینجا امده بود و انرا با خودش آورده بود ٬ وقتی داشت بدن نیمه جان مرا روی آن پرت میکرد ٬ گفت :

" ببین چه امکاناتی به یک آدم به درد نخور میدهیم ! راستی این ورق فلزی کاربرد های زیادی دارد .میتوانی روی آن قبل از مردن دیوانه شوی و یا میتوانی بعد از رفع حاجت این ورق را روی آن بگذاری و یا میتوانی با لبه های تیز ش رگت را بزنی ! هیچ میدانی قبل از تو این ورقه به چند مرحوم دیگر تعلق داشت ؟"

زمان حال هم بیش از چند ساعت قابل تحمل نبود . این بار میخواهم بروم به چند صد سال بعد . برای همین روی همان ورق آهن دراز میکشم و چشمانم را میبندم . احساس میکنم ورق آهن چند سانتی متری پایین تر رفت و بوی عجیبی از زیر آن بیرون زد .الان وقت آن است که از امواج الکترومغناطیس برای فرار از زمان حال استفاده کنم .گشت و گذار در چند صد سال آینده باید خیلی جالب باشد . وقتی چشمانم را باز میکنم در کنار میدانی هستم که اسمش معلوم نیست . طبق عادت همیشگی ام به سراغ دکه ی روزنامه فروش میروم و روزنامه ها ورق میزنم . مثل همیشه از تیتر ها شروع میکنم. در صفحه اول با تیتر بزرگی نوشته شده است :
آخرین بیانیه حزب رفاه : ما در چهارچوب قانون خواهان تغییر محل دستشویی های عمومی شهر به مکانهای بهتر هستیم .
بنظر میرسد تلاشهای ما به جاهایی رسیده و دنیای مدرنی درست شده است . چرا که براحتی میتوان از طریق احزاب مشکلات را حل کرد . خیالم راحت شد و دوباره به زمان حال باز گشتم . کمی جو گیر شده بودم . بنابراین از روی ورق فلزی بلند شدم و فریاد زدم : من در چهارچوب قانون باید یک دستشویی داشته باشم .
چیزی نگذشت که صدای همان مرد آمد که میگفت :
" مطمئن بودم با این همه امکانات که در اختیارت گذاشته ام خودت را گم میکنی."
و بعد از چند دقیقه آمد و ورق آهن را برداشت که با خود ببرد . کرمهای زیادی زیر آن پناه گرفته بودند و خیلی خوشبخت بنظر میرسیدند.
مامور دلش سوخت و بعد از نگاهی ترحم انگیز به آنها گفت :
"حیف نیست زندگی قشنگ این کرمها را به خاطر تو خراب کنم حیف نان!" و بعد در سلول را بست و و در حالیکه میرفت گفت :
" دو هفته دیگر هم از آب و غذا خبری نیست . برو خوش باش !"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط    | 

 

 

من چه بودم ؟

جز گلی روییده  دراین  باغ تو؟

من چه بودم ؟

محرم دیرینه  اسرار تو

من چه بودم ؟

کفتری برگوشه ی این  بام تو

بوی عشق و بوی من  بر شان( ه ) تو؟

تو چه بودی ؟

اخگری برسر این خانه ام

تو چه بودی ؟

معبرصد کینه ی ویرانه ام

بوف صد رنگ شب  دیوانه ام

این منم

 شوریده ای آواره ام

آن تو بودی !

کاقبت ویرانه کردی خانه ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط    |