روی صندلی تخته ای مطب منتظر جواب نشسته بود . دکتر سرش پایین بود و داشت گزارش مهمی را مینوشت. چشمانش را به دیوار خیره کرده بود و گوشه کنار ذهنش را برای یافتن چیزی که گذشت زمان را برایش سریعتر کند جستجو میکرد. فیلمی که دیشب دیده بود موضوع خوبی بود . با خودش گفت:
"عالیه ! همین فیلم را برای پخش میگذارم. خوب است! خش هم ندارد ! "
با این کار رفت درون دنیای خودش ! با خودش فکر میکرد که چقدر عالیست که میتواند چشمانش را ببندد و هر فیلمی را که میخواهد برای خودش پخش کند و یا حتی بعضی قسمتهایش را که کارگردان اشتباه کرده است تغییر دهد و یا هر تبلیغاتی را که دوست دارد روی فیلم مونتاژ کند. به این میگویند آزادی ! .میدانست که این استعداد را دارد که به طرز باور نکردنی خلاق ایده های بزرگ در دنیای خیالها باشد . ولی چرا بزرگترین سازندگان فیلمهای علمی –تخیلی در هالیوود بودند؟ معمای پیچیده ای بود ! . اما برای این فیلم چه تبلیغاتی مناسب بود؟
کندن گودال در اسرع وقت و با ارزان ترین قیمت ؟
قلوه سنگ با بهترین کیفیت در اسرع وقت با تحویل در محل ؟
پیمانکار اجرای احکام در تمام نقاط جهان؟
خوب ! فیلم ساز باید به فکر در آمد هم باشد .تبلیغات مناسب در زمانهای مناسب بیشترین سود آوری را دارد. اما زمان مناسب برای تبلیغات در این فیلم کی میتوانست باشد ؟
پلان چهل و پنجم ؟: یعنی انجایی که بیچاره ها داشتند زیر افتاب سوزان گودال را میکندند؟
و یا پلان چهل و ششم که داشتند از اطراف روستا قلوه سنگ ها را با زحمت زیاد جمع میکردند و بار الاغ میکردند؟
مهم نبود . دکمه پخش را زد و شروع کرد به تماشا! ....
این دکتر بر خلاف دکتر های دیگر چنان لک لک کنان مینوشت که تقریبا به آخرین پلانهای فیلم رسیده بود . یعنی به پلان چهل و هفتم ! درست همانجایی که داشتند زن را تا شانه ها در خاک فرو میکردند . درست همینجا بود که صدای خودکاری که انگار نوشتن موضوع مهمی را تموم کرده و حالا محکم روی میز کوبیده شده ٬ ادامه ی پخش فیلم را متوقف کرد .
درست بود . انگار دکتر به کشف بزرگی نائل شده بود .اینرو از قیافه اش فهمیده بودم.انگار حالت روحی "لویی پاستور بودن" بهش دست داده بود . داشت ژست مناسب این حالت را به خود میگرفت تا دست یابی به این کشف هوشمندانه را با صلابت بیشتری اعلام کند .
تصمیم گرفتم کمی خودمو سر گرم کنم . تجسم کردم که دارم حرکات چشم و دست و پای دکتر را با نخهای نامرعی کنترل میکنم . با این فکر حس میکردم این دکتر حرف گوش کن شده :
///خوب! خوب! شونه ها رو بالا تر بگیر! عینکت رو صاف کن ! یک سرفه ! آهان ! ببین صدات صافه!؟ خوبه! یقتو درست کن مردک ! خوبه ! بنظرم حالا اماده ای ! بادی به غبغبت بنداز!. چشمات را ریز و درشت کن .خووووووووووب ! حالا وقتشه ! میتونیم دیالوگو شروع کنیم . بفرمایین !!///
دکتر : " شما چیزی گفتین ؟!"
من :" ن ن ن نه! فقط داشتم نگا میکردم !"
دکتر :" تا وقت داری با دو تا چشمت نگا کن . شاید دیگه نتونی !"
من:" بله ! ..."
دکتر :
" عدالت شوخی بردار نیست! این معنی نداره که وکیل شما بنویسد که چون جناب عالی عینکی نیستید شرایط اجرای حکم برای شما مهیا نیست! نمیدانم این وکیلها چطور این پولها را میخورن ؟ . ما اینجا مو را از ماست بیرون میکشیم . از این وکیلای نامرد بگذریم !
و اما در مورد شما ! میدم نامه رو منشی تایپ کنه .منتظر باشین.......... "
این روزها مغزم مثل دستگاههای پخش دی وی دی شده بود که با صدای آدم شروع به پخش میکنه .الان دستگاه پخش دی وی دی به جمله ی " منتظر باشین " حساس شده بود و با شنیدن این جمله شروع میکرد به ادامه ی پخش فیلم.
ادامه پخش :
پلان چهل و هفتم :
" گونی سیاه روی سرش کشیده بودند. فرقونها را آوردند.همشان پر از سنگ بود . صدای همهمه ی مردم میا مد : فاحشه ! بی ابرو !..."
این روز ها همراه با تکنولوژی ذهن من هم یشرفت کرده و علاوه بر دستگاه پخش فیلم قابلیت مونتاژ هم پیدا کرده بود . حالا وقتش بود با همین روش چند تا تبلیغ پخش کنم .
قطع فیلم و شروع تبلیغات :
صدای کلفت گوینده :
" اگر از زندگی لذت نمیبرید . اگر همه ی راه ها را امتحان کرده اید .امروز ما کپسولهای ...."
" تناسب اندام در هفت روز ! با ما .........."
" گشاد کننده . تنگ کننده . فرم دهنده . دارای مجوز از ....."
صدای پس زمینه ی فیلم قطع شد و صدای بلند دکتر فضا رو گرفت.
دکتر :
"مردک ! حواست کجاس ! گوش بده ! من در پاسخ به قاضی نوشتم از قطره های گشاد کننده ی مردمک چشم استفاده کنند تا برای مدتی چشمای شما نزدیک بین شود تا از عینک استفاده کنید . اینطوری شرایط یکسان اجرای حکم هم بدست میاد . البته این دارو تو بازار کمیابه. اقوامتون میتونند ساخت انگلیس اونو از ناصر خسرو پیدا کنند . "
با صدای بلند دکتر انگار یک لحظه سیستم مونتاژ صدا و تصویر به هم ریخت . صدای کلفت گوینده از دهن من خارج شد :
" لارجز باکس؟!"
این بار صدای محکم تری از برخورد یک شیئ روی میز آمد . انقدر صدا بلند و عصبانی بود که دستگاه پخش دی وی دی از پیریز در اومد .این بار عینک دکتر بود که بعد از برخورد به میز هنوز داشت ارزه دست دکتر را به میز منتقل میکرد
دکتر" مردک ! منو مسخره میکنی؟ پزشک معتمد قانون ؟ میدونم چکار باهات بکنم "
مثل این بود که کار کمی خراب شده بود . دکتر نامه رو از منشی گرفت و شروع کرد به عوض کردن متن نامه .
ظاهرا برای اجرای سریع قانون و جلوگیری ار اتلاف ارباب رجوع خلاقیت دیگری به خرج داده بود که در جواب نتمه اورد:
"برای تسهیل و سرعت بخشدین به اجرای حکم از عینک تزیینی بدون شماره استفاده کنید. برای قصاص باید ضربه مشت درست وسط شیشه عینک بخورد تا شرایط اجرای حکم یکسان باشد"
چشم در برابر چشم! معا مله خوبی کرده بودم . از دکتر بخاطر نظر هوشمندانش تشکر کردم و خارج شدم :
" نمیدونم اگه ادمهایی مثل شما نبودن وضع جامعه چی میشد. همه میشدن قاتل. جانی. راستی در سوئد شنیدم ادمهایی مثل شما ……. ! بگذریم ! .....ولی امار جرم و جنایت خیلی پایین تر از ایرانه. نظر شما چیه؟