تبليغاتX
خط خطی نامه

خط خطی نامه

من از  فواره ی پر خون

من از ظلمت / من از خنجر

من از پایان  پر افیون

من از خونبارش پیکار

من از سگهای بی افسار

من از رگبار و هی رگبار

من ازدجال  سگ  پندار

من از "دجال "  نمیترسم

 

من از انبوه یک تکرار

من از پندار و هی پندار

من از یک  نعره ی مبسوط

به سان  نشخوار یک ابطال

من از " پندار  " میترسم

 

 

من از همواره  سوسیدن

من از دم بر تکان دادن / برای لقمه ی  سگ وار

من از بیهوده سر دادن/ هماره زوزه ی انکار

من از بیهوده جان دادن / به پای جوخه ی دیوار

 

من از " ناچار  " میترسم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط    | 

 آن روز بودم و آن  گفتگوی هیچ

از خود که پرسیدم  " کی ؟  عاقبت کجا ؟"

برای تو رفتم !  تو !  تو در این  جستجوی خویش .

بگو !... کجاست ؟ ... شهر تو  ! این شهر ناکجا ؟! 

 چه شد ؟به کجا این  راه  خسته را؟

این راه ناشکیب ٬این  راه نا سزا  چرا ؟

پای  من وننگ و درد و  هیچ

تو کشانده ام /تو در این گفتگوی خویش

 تو  در این دهر بی  چرای خویش

راهی شد ی و  صد کوله بار هیچ

آن راه پر نهیب ٬  قعر اشقیا

سهم تو  گر چه هیچ و هیچ و هیچ  

 بی وفا / فریب  /  این  شهر ما نیا  !

 برو !  تو  درآن خیمه گاه خویش 

ببر با همه خود برگ و بار خویش

آن  مار وحشی  و  این  نیمه راه هیچ

آن جادوگر پرکینه و  آن لاف هرزه را

+ نوشته شده در  ساعت   توسط    | 

 

 در این یاس و پریشانی

تو گر   ناوک   بپیچانی

بپیچم   این  همه   عالم

 به  دور کعبه ی مویت

 

من از رویت  نمیگردم

 مگر خورشید تو سوزد

تب از  چشمان بیروحم

 همه آتش / نیستانی

 

 ( تو ) گر راهش نمیداند

بگو تا راه   تو     گویم

که  ماه  من    نمی ماند

به پشت    ابر   بارانی

 

قسم خوردم که بگریزم

از این رفتن به ویرانی

که بگریزم / فروریزم

از این خواب پریشانی

 

چو خونین کرکسی خیزم

در این   پرواز  عصیانی

همی خون از کسی  ریزم

ز چشم   تیر شیطانی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط    | 

میدانم گندم زار
 سرت غمگین و  پایین است
غمگینی و میدانی !
میدانی  دیگر فرزندان زمین را سیر نخواهی کرد
میدانم گندم زار که زوزه های پا ییزی به بدهکاری تو امده اند
میدانم که سینه ات از  زوزه های غریب که پیچش باد را به سرور مرگ تو پیوند میزنند هر لحظه میشکافد و باز پیوند میزند . هنوز حریصانه منتظر است تا تکه های  تنت  را به داس سرد بسپارد .
آه !  گندم زار
حتی به سگان هم اچازه ی گذر میدهی؟
حتی به بوی عفنی از دشخیمان که  روز مرگ تو را به حساب و دینار سکه میکنند؟
حتی به من؟
به من که هنوز تکه ای از وجودت را با بی اعتنایی در گوشه سفره ام می نگرم
( آرام  )
سرت چه آرام پایین است
حتی هنوز تکه ی از وجودت فرزندانم را صدا میکنند
گندم زار کاش یک بار میگفتی:
"میدانم انانکه هنوز یک بار هم مرا نوازش نکرده اند این گوشه ی سفره ی تو را به سخره گرفته اند که این تکه چقدر محقر است . "

+ نوشته شده در  ساعت   توسط    |